تبليغاتX
دخترجاسک
عاشقانه

روز مادرو روز زن بر زنان آزاده و شجاع ایرانی مبارک باد

تجلیل از مادران در واقع نمادی از شور عاشقانه ماست

مادر عزیز دوستت دارم

+ نوشته شده در  سه شنبه 4 تیر1387ساعت 6:52 قبل از ظهر  توسط مریم  | 

هر زمان که عشق اشارتی به شما کرد در پی او بشتابید،
 
 
 
هر چند راه او سخت و نا هموار باشد.
 
 
 
و هر زمان بالهای عشق شما را در بر گرفت خود را به او سپارید،
 
 
 
هر چند که تیغهای پنهان در بال و پرش ممکن است شما را مجروح کند .
 
 
 
و هر زمان عشق با شما سخن گوید او را باور کنید،
 
 
 
هر چند دعوت او رویاهای شما را چون باد مغرب در هم کوبد و باغ شما را خزان کند.
 
 
 
زیرا عشق چنانکه شما را تاج بر سر می نهد به صلیب نیز می کشد.
 
 
 
و چنانکه شما را می رویاند شاخ و برگ شما را هرس می کند .
 
 
 
و چنانکه تا بلندای درخت وجودتان بالا میرود و ظریف ترین شاخه های شما را که
 
 
 
در آفتاب می رقصند نوازش می کند ،
 
 
 
همچنین تا عمیق ترین ریشه های شما پایین می رود و آنها را که به زمین چسبیده اند
 
 
 
تکان می دهد.
 
 
 
عشق با شما چنین رفتارها می کند تا به اسرار قلب خود معرفت یاببد
 
 
 
و بدین معرفت با قلب زندگی پیوند کنید و جزئی از آن شوید .
 
 
 
اما اگر از ترس بلا و آزمون ، تنها طالب آرامش و لذتهای عشق باشید،
 
 
 
خوشتر آنکه عریانی خود را بپوشانید
 
 
 
و از دم تیغ خرمنکوب عشق بگریزید ،
 
 
 
به دنیایی که از گردش فصلها در آن نشانی نیست؛
 
 
 
جایی که شما می خندید اما تمامی خنده خود را بر لب نمی آورید
 
 
 
و می گریید اما تمامی اشکهای خود رافرو نمی ریزید.
 
 
 
عشق هدیه ای نمی دهد مگر از گوهر ذات خویش .
 
 
 
و هدیه ای نمی پذیرد مگر از گوهر ذات خویش .
 
 
 
عشق نه مالک است و نه مملوک ،
 
 
 
زیرا عشق برای عشق کافی است .
+ نوشته شده در  سه شنبه 4 تیر1387ساعت 6:44 قبل از ظهر  توسط مریم  | 

فقط دخترا بخونن
  
 
پسر : دوست دارم
 
دختر : خفه شو
 
پسر :عاشقتم
 
دختر : خفه شو
 
پسر : میمیرم واست
 
دختر : خفه شو
 
پسر : فدات شم
 
دختر : خفه شو
 
پسر : نوکرتم و خاک زیر پاتم
 
دختر : خفه شو
 
پسر : زنم میشی
 
دختر : جدی میگی ؟
 
پسر : خفه شو
+ نوشته شده در  جمعه 31 خرداد1387ساعت 7:6 بعد از ظهر  توسط مریم  | 

شاگردی از استادش پرسيد: عشق چست؟ استاد در جواب گفت: به گندم زار برو و پر خوشه ترين شاخه را بياور. اما در هنگام عبور از گندم زار، به ياد داشته باش که نمی توانی به عقب برگردی تا خوشه ای بچينی! شاگرد به گندم زار رفت و پس از مدتی طولانی برگشت. استاد پرسيد: چه آوردی؟ و شاگرد با حسرت جواب داد: هيچ! هر چه جلو ميرفتم، خوشه های پر پشت تر ميديدم و به اميد پيدا کردن پرپشت ترين، تا انتهای گندم زار رفتم . استاد گفت: عشق يعنی همين! شاگرد پرسيد: پس ازدواج چيست؟ استاد به سخن آمد که : به جنگل برو و بلندترين درخت را بياور. اما به ياد داشته باش که باز هم نمی توانی به عقب برگردی! شاگرد رفت و پس از مدت کوتاهی با درختی برگشت . استاد پرسيد که شاگرد را چه شد و او در جواب گفت: به جنگل رفتم و اولين درخت بلندی را که ديدم، انتخاب کردم. ترسيدم که اگر جلو بروم، باز هم دست خالی برگردم. همين!!
+ نوشته شده در  جمعه 31 خرداد1387ساعت 11:2 قبل از ظهر  توسط مریم  | 

بيا با پاک ترين سلام عشق آشتي کنيم *بيا با بنفشه هاي لب جوب آشتي کنيم * بيا ازحسرت و غم ديگه باهم حرف نزنيم * بيا برخنده ي اين صبح بهار خنده کنيم
+ نوشته شده در  جمعه 31 خرداد1387ساعت 11:1 قبل از ظهر  توسط مریم  | 

عشق هر زمان که عشق اشارتی به شما کرد در پی او بشتابید، هر چند راه او سخت و نا هموار باشد. و هر زمان بالهای عشق شما را در بر گرفت خود را به او سپارید، هر چند که تیغهای پنهان در بال و پرش ممکن است شما را مجروح کند . و هر زمان عشق با شما سخن گوید او را باور کنید، هر چند دعوت او رویاهای شما را چون باد مغرب در هم کوبد و باغ شما را خزان کند. زیرا عشق چنانکه شما را تاج بر سر می نهد به صلیب نیز می کشد. و چنانکه شما را می رویاند شاخ و برگ شما را هرس می کند . و چنانکه تا بلندای درخت وجودتان بالا میرود و ظریف ترین شاخه های شما را که در آفتاب می رقصند نوازش می کند ، همچنین تا عمیق ترین ریشه های شما پایین می رود و آنها را که به زمین چسبیده اند تکان می دهد. عشق با شما چنین رفتارها می کند تا به اسرار قلب خود معرفت یاببد و بدین معرفت با قلب زندگی پیوند کنید و جزئی از آن شوید . اما اگر از ترس بلا و آزمون ، تنها طالب آرامش و لذتهای عشق باشید، خوشتر آنکه عریانی خود را بپوشانید و از دم تیغ خرمنکوب عشق بگریزید ، به دنیایی که از گردش فصلها در آن نشانی نیست؛ جایی که شما می خندید اما تمامی خنده خود را بر لب نمی آورید و می گریید اما تمامی اشکهای خود رافرو نمی ریزید. عشق هدیه ای نمی دهد مگر از گوهر ذات خویش . و هدیه ای نمی پذیرد مگر از گوهر ذات خویش . عشق نه مالک است و نه مملوک ، زیرا عشق برای عشق کافی است .
+ نوشته شده در  جمعه 31 خرداد1387ساعت 11:0 قبل از ظهر  توسط مریم  | 

عشق هر زمان که عشق اشارتی به شما کرد در پی او بشتابید، هر چند راه او سخت و نا هموار باشد. و هر زمان بالهای عشق شما را در بر گرفت خود را به او سپارید، هر چند که تیغهای پنهان در بال و پرش ممکن است شما را مجروح کند . و هر زمان عشق با شما سخن گوید او را باور کنید، هر چند دعوت او رویاهای شما را چون باد مغرب در هم کوبد و باغ شما را خزان کند. زیرا عشق چنانکه شما را تاج بر سر می نهد به صلیب نیز می کشد. و چنانکه شما را می رویاند شاخ و برگ شما را هرس می کند . و چنانکه تا بلندای درخت وجودتان بالا میرود و ظریف ترین شاخه های شما را که در آفتاب می رقصند نوازش می کند ، همچنین تا عمیق ترین ریشه های شما پایین می رود و آنها را که به زمین چسبیده اند تکان می دهد. عشق با شما چنین رفتارها می کند تا به اسرار قلب خود معرفت یاببد و بدین معرفت با قلب زندگی پیوند کنید و جزئی از آن شوید . اما اگر از ترس بلا و آزمون ، تنها طالب آرامش و لذتهای عشق باشید، خوشتر آنکه عریانی خود را بپوشانید و از دم تیغ خرمنکوب عشق بگریزید ، به دنیایی که از گردش فصلها در آن نشانی نیست؛ جایی که شما می خندید اما تمامی خنده خود را بر لب نمی آورید و می گریید اما تمامی اشکهای خود رافرو نمی ریزید. عشق هدیه ای نمی دهد مگر از گوهر ذات خویش . و هدیه ای نمی پذیرد مگر از گوهر ذات خویش . عشق نه مالک است و نه مملوک ، زیرا عشق برای عشق کافی است .
+ نوشته شده در  جمعه 31 خرداد1387ساعت 10:57 قبل از ظهر  توسط مریم  | 

شاگردی از استادش پرسيد: عشق چست؟ استاد در جواب گفت: به گندم زار برو و پر خوشه ترين شاخه را بياور. اما در هنگام عبور از گندم زار، به ياد داشته باش که نمی توانی به عقب برگردی تا خوشه ای بچينی! شاگرد به گندم زار رفت و پس از مدتی طولانی برگشت. استاد پرسيد: چه آوردی؟ و شاگرد با حسرت جواب داد: هيچ! هر چه جلو ميرفتم، خوشه های پر پشت تر ميديدم و به اميد پيدا کردن پرپشت ترين، تا انتهای گندم زار رفتم . استاد گفت: عشق يعنی همين! شاگرد پرسيد: پس ازدواج چيست؟ استاد به سخن آمد که : به جنگل برو و بلندترين درخت را بياور. اما به ياد داشته باش که باز هم نمی توانی به عقب برگردی! شاگرد رفت و پس از مدت کوتاهی با درختی برگشت . استاد پرسيد که شاگرد را چه شد و او در جواب گفت: به جنگل رفتم و اولين درخت بلندی را که ديدم، انتخاب کردم. ترسيدم که اگر جلو بروم، باز هم دست خالی برگردم. همين!!
+ نوشته شده در  جمعه 31 خرداد1387ساعت 10:55 قبل از ظهر  توسط مریم  | 

بيا با پاک ترين سلام عشق آشتي کنيم *بيا با بنفشه هاي لب جوب آشتي کنيم * بيا ازحسرت و غم ديگه باهم حرف نزنيم * بيا برخنده ي اين صبح بهار خنده کنيم
+ نوشته شده در  جمعه 31 خرداد1387ساعت 10:54 قبل از ظهر  توسط مریم  | 

سلام –سلام به همه دخترها و پسرهای خوب شهرم جاسک-سلام به همه جنوبی های خونگرم –سلام به تمام جوانان عاشق ایران زمین-من مریم هستم 25سالمه،لیسانس و اهل جاسک- اولین دختر جاسکی هستم که وبلاگ راه اندازی می کنم –زندگی و عشق را دوست دارم-شهرم،جنوب،وکشورم ایران را عاشقانه دوست می دارم- اى هميشه خوب ! اى هميشه آشنا ! هر طرف كه ميكنم نگاه تا همه كرانه هاى دور عطر و خنده و ترانه ميكند شنا در ميان بازوان تو ! يه روز مادرم منو نفرين کرد و گفت: الهي درد بي درمون بگيري. نفرينش گرفت و عاشق شدم همين
+ نوشته شده در  جمعه 31 خرداد1387ساعت 10:52 قبل از ظهر  توسط مریم  |